هیچ می دونید چرا وقتی خورشید پشت ابرها پنها می شه و همه جا تاریک می شه حال و احوال دنیا به هم

می ریزه . یکی ساعتها رو و دقیقه هارو می شمره تا زودتر شب برسه . آخه یا جشن تولدشه یا میهمان عزیزش

از راه میرسه یا به وصال یارش و . . . . . .

یکی شب که می رسه نگرانه آخه یا جای خواب نداره یا دست تنگه روش نمی شه بره خونه پیش بچه هاش یا . . .

 

می دونی جرا خدا عاشی  و عاشقی کردن و عشق ورزیدن و عشق بازی و ظهور عشق و شعر و خوانش شاعرانگی و خلاصه همه و همه و همه را در شب قرار داده .

 

چرا من وقتی شب به نیمه می رسه تازه سر ذوق میام و دست به نوشتن میزنم . ؟

چرا ساعت از 10 که می گذره دل دل می کنم تا بتونم لحظات رو تا پاسی از شب با ع ش ق بگذرونم . ؟

 

آی خدا تو آخر عشقی  تو آخر حالی تو آخر دلدادگی هستی و من و امثال من سرگردون و هنوز اندر خم یک کوچه.

 

آی خدای من بدرستی که اگر ذره ای از این عشقی که درون انسان قرار دادی بیشتر از نیم مثقال اضافه

می شد همه انسانها واله و شیدا می شدن و مجنون .

 

پروردگارا بدرستی که اگر انسانها در حد کمال به تو عاشقی کنند و با عشق بازی کنند وای ......

 

تو نیم بیشتری از عشق رو درون تاریکی قرار دادی که اگر جنین نمی کردی چه بر سر آدمی می آمد  خداوندا به آن شب زنده دارانی قبطه می خورم که در نیمه شب از عشق تو کام وجود لبریز از معنویت می کنند و خود را غرق در عشق بازی با تو و ما هنوز در پی عشق . خدایا مارا چه می شود . . . ؟؟؟؟؟؟

 

خداوندا این عشق چیست . . . . ؟؟؟؟

 

خداوندا همه عشق تو هستی .

خداوندا همه دلدادگی مال توست .

خداوندا عشق تو هستی و

 

و اما . . . . ؟؟

 

 

 

ساشا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 17 ارديبهشت 1387ساعت 15:25 توسط ساشا | نظرات (2)


وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

 

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

 

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

 

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟

 

دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

 

داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

 

دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

 

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

 

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

 

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟

 

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!

 

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.

 

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

 

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

 

پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

 

دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار!

 

 

 

منبع: نشان لياقت عشق

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 17 ارديبهشت 1387ساعت 15:23 توسط ساشا | نظرات (2)


چقدر شعر . چقدر غزل . چقدر داستان . چقدر . . . ؟؟؟؟؟؟؟

چقدر قصه . چقدر دلتنگی . چقدر حرف برای گفتن از هیچ جا ؟؟؟؟

چقدر ماهی  ! چقدر همشون قرمز ؟؟؟؟؟؟

چقدر نقاشی پرنده در حال پرواز ! چقدر پرنده زخمی ؟؟؟؟؟؟

چقدر آهو . چقدر غزال ! آهوی من را کسی دیده ؟؟؟؟؟؟

چقدر پروانه دور شمع ! چقدر اما پرهاشون نمی سوزند ؟؟؟؟؟

چقدر تو همین قصه و شعرها گفتن پر پروانه روی شمع می سوزند ؟؟؟؟؟

چقدر تنهائی ! چقدر راستی تنهائی ؟؟؟؟؟

چقدر اون شاعر تنها بود !  چقدر تنها بود ؟؟؟؟

چقدر گفت : چه کسی بود صدا زد . .  ؟؟؟؟

چقدر گفت : آب را گل نکنید ؟؟؟؟؟

چقدر گوش ! چقدر یکی در بود و یکی دروازه ؟؟؟؟؟

چقدر توپ پر ! چقدر دروازه بدون دروازه بان ؟؟؟

چقدر  ! راستی هیچ می دانی چقدر ؟؟؟؟؟

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 17 فروردين 1387ساعت 21:28 توسط ساشا | نظرات (2)


ناگهان پرده بر انداخته اي يعني چه        مست از خانه برون تاخته اي يعني چه

 

زلف در دست صبا، گوش به فرمان رقيب        اين همه با همه در ساخته اي يعني چه

 

شاه خوباني و معذور گدايان شده اي        قدر اين مرتبه نشناخته اي يعني چه

 

سخنت رمز دهان گفت، کمر سر ميان        وز ميان تيغ به ما آخته اي يعني چه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 14 فروردين 1387ساعت 17:46 توسط ساشا | نظرات (1)


عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست وبی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی سوز نی،آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله با چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی تیمم با نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 14 فروردين 1387ساعت 17:39 توسط ساشا | نظرات (0)


با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جادهايه رفتنت را خط ختي! کسي برايه من نيست. بيا غلط هايه زندگيم را به من بگو و زيره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،مهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمدن ماله تست؟ کدام دست ترا به من ميرساند؟کدام رز ماله من ميشوي؟بيا که درده دلم را فقط تو ميفهمي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 14 فروردين 1387ساعت 17:12 توسط ساشا | نظرات (1)


اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 14 فروردين 1387ساعت 17:09 توسط ساشا | نظرات (0)


خدايا!!!

به داده ها،نداده ها وگرفته هايت شکر

که داده هايت، نعمت

نداده هايت، حکمت

و گرفته هايت، امتحان است.

بعضي ها سلام

بعضي ها يه سلام مخصوص براي بعضي ها که واقعا دوسشون دارم

بعضي ها شنيديد که ميگن آدم از فرداي خودش خبر نداره

بعضي ها يه روز نا اميد از همه کس

بعضي ها يه روز خسته از تموم دنيا و همه ادماي روي دنيا

بعضي ها يه روز پشت ميکنن به دنيا با همه چيزاي خوب و بدش

بعضي ها يه دفعه ميان

بعضي ها که رفته بودن ميان

بعضي ها نمي دونم چرا اومدن ولي ميدونم چرا رفتن

بعضي ها اميدوارم ديگه هيچ وقت رفتنشو نبينم

بعضي ها بهتره ديگه دربارش حرف نزنم اينجوري بهتره

بعضي ها يه روزشون که اون همه بد و نا اميد کننده بود ولي در عوض فرداش

بعضي ها چه فردايي بود

بعضي ها چه خاطره اي بود

بعضي ها تو واقعيت که چي تو خيال که چي تو تصورشونم همچي روزي رو نمي ديدن

بعضي ها فکرشو بکنيد

بعضي ها رو که چندين ساله باهاش حرف نزديد

بعضي ها حالا تصور کنيد بعد از سالها يه روز

بعضي ها که خيلي نا اميد و خسته شدن بر حسب اتفاق

بعضي ها رو ببينن

بعضي هاي خودشونو

بعضي هايي که همه چيزشون بوده

بعضي هايي که عشقشون بوده و بعد با

بعضي ها پيش هم تنها بشن

بعضي ها کنار هم تو يه جاده باروني

بعضي ها ميتونيد تصور همچي لحظه اي رو بکنيد

بعضيها دوست داشتن اون جاده هيچوت تمومي نداشت

بعضي ها ميخواستن اين جاده تا ابد ادامه داشت

بعضي ها فقط حرف بزنن با هم

بعضي ها درد دل کنن با هم

بعضي ها گريه کنن با هم

بعضي ها يه دنيا حرف برا هم داشتن

بعضي ها هنوزم موندن اين چه تقديري بود که بعد از اين همه سال اونم تو اون هواي باروني اون موقعيت پيش اومد

بعضي ها خوشحالن بابت همه چيز

بعضي ها خوشحالن که تونستن برا بعضي ها کاري بکنن کاري که اگه نمي کردن تا اخر عمر حسرتشو مي خوردن

بعضي ها فقط کار خدا بوده که اينجوري بشه

بعضي ها البته کمک يه دوست هم بوده

بعضي ها که خيلي بيشتر از يه کلمه دوست و چند تا جمله ارزش دارن

بعضي ها خيلي خوبن نميشه گفت چه جوري و چقدر فقط .............

بعضي ها اميدوارم که ديگه هيچ ( تا ) بوجود نياد

بعضي ها ديگه نمي دونم چي بايد بگم و چه جوري بگم ولي مي دونم يه دنيا بعضي ها برا گفتن دارم

بعضي ها بقيه بعضي ها شون باشه برا بعضي هاي ديگه

بعضي ها به خاطر لطفي که بهش کردن ممنونن

بعضي ها خيلي دوستتون دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 8 فروردين 1387ساعت 18:45 توسط ساشا | نظرات (10)


واقعا چیست این عشق . . .

گاهی با این کلک تا عرش بالا میروی

گاهی با این کلک تا بر سر دار میروی

آه چیست این عشق این جادو . . . .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 7 فروردين 1387ساعت 14:58 توسط ساشا | نظرات (3)



ادامه مطلب
+ نوشته شده در 7 فروردين 1387ساعت 14:51 توسط ساشا | نظرات (2)